عصر یخ بندان 4
خواب ریاضی باز هم خواب ریاضی دیده ام خواب خطهای موازی دیده ام خواب دیدم خوانده ام ایگرگ زگوند خنجر دیفرانسیل هم گشته کند از سر هر جایگشتی می پرم دامن هر اتحادی می درم دست و پای بازه ها را بسته ام از کمند منحنی ها رسته ام شیب هر خط را به تندی می دوم گوش هر ایگرگ وشی را می جوم گاه در زندان قدر مطلقم گه اسیر زلف حد و مشتقم دست و پای بازه ها را بسته ام از کمند منحنی ها رسته ام شیب هر خط را به تندی می دوم گوش هر ایگرگ وشی را می جوم گاه در زندان قدر مطلقم گه اسیر زلف حد و مشتقم کاروان جذرها کوچیده است استخوان کسرها پوسیده است از لگ و بسط نپر اثار نیست ردپایی از خط و بردار نیست هیچکس را زین مصیبت غم نبود صفر صفرم هم دگر مبهم نبود آری آری خواب افسون میکند عقده را از سینه بیرون می کند مردم از این y ,x داد ،داد روزهای بی ریاضی یاد باد
برین بخونینــــــــــــــ....نظرم بدینـــــــــــــهیچی دیگه منم پیاده شم برم !


اگاتا کریستی
آیا از صبح تا شبدر اینترنت علاف هستید؟ آیا هر روز شما مثل روزهای دیگر است؟ آیا هیچ پیشرفتی ندارید؟. . . .... . . . . . . . ما هیچ پیشنهادی برای شما نداریم!!
| |||||||
| |||||||
|
|
رستم برای رها کردن کاووس از بند دیوان بر رخش نشست و به شتاب رو به راه گذاشت. رخش شب و روز میتاخت و رستم دو روز راه را به یک روز میبرید، تا آنکه رستم گرسنه شد و تنش جویای خورش گردید. دشتی پر گور پدیدار شد. رستم پا بر رخش فشرد و کمند انداخت و گوری را به بند درآورد. با پیکان تیر آتشی بر افروخت و گور را بریان کرد و بخورد. آنگاه لگام از سر رخش باز کرد و او را به چرا رها ساخت و خود به نیستانی نزدیک درآمد و آن را بستر خواب ساخت و جای بیم را ایمن گمان برد و به خفت بر آسود.
اما آن نیستان بیشهی شیر بود. چون پاسی از شب گذشت شیر درنده به کنام خود باز آمد. پیلتن را بر بستر نی خفته و رخش را در کنار او چمان دید. با خود گفت نخست باید اسب را بشکنم و آنگاه سوار را بدرم. پس به سوی رخش حمله برد.ت و به شتاب رو به راه گذاشت. رخش شب و روز میتاخت و رستم دو روز راه را به یک روز میبرید، تا آنکه رستم گرسنه شد و تنش جویای خورش گردید. دشتی پر گور پدیدار شد. رستم پا بر رخش فشرد و کمند انداخت و گوری را به بند درآورد. با پیکان تیر آتشی بر افروخت و گور را بریان کرد و بخورد. آنگاه لگام از سر رخش باز کرد و او را به چرا رها ساخت و خود به نیستانی نزدیک درآمد و آن را بستر خواب ساخت و جای بیم را ایمن گمان برد و به خفت بر آسود.
اما آن نیستان بیشهی شیر بود. چون پاسی از شب گذشت شیر درنده به کنام خود باز آمد. پیلتن را بر بستر نی خفته و رخش را در کنار او چمان دید. با خود گفت نخست باید اسب را بشکنم و آنگاه سوار را بدرم. پس به سوی رخش حمله برد...
ترول های محشر دیگر در ادامه
کریس رونا لدو و یک کلیپ با حال