ضریب هوش


چنانچه دختر در تصویر را در جهت عقربه ساعت می بینید شما از نیمکره راست مغز خود استفاده می کنید، و چنانچه در خلاف جهت حرکت عقربه های ساعت می بینید از نیمکره چپ مغز خود استفاده می کنید. اگر بتوانید چرخش آن را در هردو جهت ببینید شما از ضریب هوشی بالایی برخوردارید.
http://server0.persiangig.com/amaze.gif

فقط نگاه کن


جالب ترین فرار از دست پلیس ( تصویر متحرک ) www.taknaz.ir

جریان خنده دار آقا دیب دارین؟؟؟

یارو زبونش می‌گرفته،

میره داروخونه می گه: آقا دیب داری؟

کارمند داروخونه می گه:

دیب دیگه چیه؟

یارو جواب می ده: دیب

دیگه. این ورش دیب داره، اون ورش دیب داره.

کارمنده می گه: والا ما

تا حالا دیب نشنیدیم. چی هست این دیب؟

یارو می گه: بابا دیب،

دیب!

طرف می‌بینه نمی فهمه،

می ره به رئیس داروخونه می گه.

اون میآد می پرسه: چی

می‌خوای عزیزم؟

یارو می گه: دیب!

رئیس می پرسه: دیب دیگه

چیه؟

یارو می گه: بابا دیب

دیگه. این ورش دیب داره، اون ورش دیب داره.

رئیس داروخونه می گه:

تو مطمئنی که اسمش دیبه؟

یارو می گه: آره بابا.

خودم دائم مصرف دارم. شما نمی‌دونید دیب چیه؟

رئیس هم هر کاری می‌کنه،

نمی تونه سر در بیاره و کلافه می شه.

یکی از کارمندای داروخونه

میآد جلو و می گه: یکی از بچه‌های داروخونه مثل همین آقا زبونش می‌گیره.

فکر کنم بفهمه

این چی می‌خواد. اما الان شیفتش نیست.

رئیس داروخونه که خیلی

مشتاق شده بود بفهمه دیب چیه، گفت: اشکال نداره. یکی بره دنبالش، سریع

برش داره بیارتش.

می‌رن اون کارمنده رو

میارن. وقتی می رسه، از یارو می‌پرسه: چی می خوای؟

یارو می گه: دیب!

کارمنده می گه: دیب؟

یارو: آره.

کارمنه می گه: که این

ورش دیب داره، اون ورش دیب داره؟

یارو میگه: آره،

همونه.

کارمند میگه: داریم! چطور

نفهمیدن تو چی می خوای!؟

همه خیلی خوشحال شدن که

بالاخره فهمیدن یارو چی می خواد. کارمنده سریع می ره توی انبار و دیب رو میذاره توی

یه کیسه نایلون مشکی و میاره می ده به یارو و اونم می ره پی کارش.

همه جمع می شن دور اون

کارمند و با کنجکاوی می‌پرسن: چی می‌خواست این؟

کارمنده می گه: دیب!

می‌پرسن: دیب؟ دیب دیگه

چیه؟

می گه: بابا همون که این

ورش دیب داره، اون ورش دیب داره!

رئیس شاکی می شه و می

گه: اینجوری فایده نداره. برو یه دونه دیب ور دار بیار ببینیم دیب چیه؟

کارمنده می گه: تموم شد.

آخرین دیب رو دادم به این بابا رفت!

.

.

.

*دلم خنک شد، آخر نفهمیدین دیب چیه*

کفش دختر و پسرها در مکانهای مختلف + عکس

تفاوت ترمز abs و ترمز معمولی (عکس طنز)

                                                       واقعا خط ترمز حال می کنید !!


برنامه روزانه ملت های مختلف جهان (طنز)

آمریکا : 12 ساعت کار ، 6 ساعت استراحت ، 1 ساعت ماندن در ترافیک ، 4 ساعت تماشای تلویزیون و غذا خوردن ، 1 ساعت کار با اینترنت

فرانسه : 8 ساعت کار ، 6 ساعت استراحت ، 2 ساعت قدم زدن در خیابان ، 4 ساعت کتاب خواندن ، 2 ساعت حرف زدن علیه تلویزیون ، 2 ساعت خندیدن

ایتالیا : 4 ساعت کار ، 8 ساعت خواب ، 4 ساعت غذا خوردن ، 6 ساعت حرف زدن ، 2 ساعت خیابان گردی

آلمان : 8 ساعت کار ، 8 ساعت خواب ، 2 ساعت اضافه کار ، 2 ساعت تماشای مسابقات تلویزِیونی ، 2 ساعت مطالعه ، 2 ساعت فکر کردن به خودکشی

کوبا : 8 ساعت کار ، 8 ساعت تفریح ، 4 ساعت خواب ، 4 ساعت گوش کردن به سخنرانی کاسترو

عربستان سعودی : 8 ساعت تفریح همراه با کار ، 6 ساعت تفریح همراه با خرید در خیابان ، 10 ساعت خواب

مصر : 4 ساعت کار ، 8 ساعت خواب ، 8 ساعت کشیدن قلیان ، 2 ساعت گوش کردن به ام کلثوم ، 2 ساعت حرف زدن در باره جمال عبدالاناصر

هندوستان : 8 ساعت جستجوی کار ، 6 ساعت خواب ، 6 ساعت تماشای فیلم ، 2 ساعت جستجو برای محل خواب ، 2 ساعت برای رد شدن از خیابان

پاکستان : 4 ساعت کار غیر مجاز ، 8 ساعت خواب مجاز، 8 ساعت اعتراض علیه کودتا ، 4 ساعت فرا ر از دست پلیس

ایران : 8 ساعت خواب ، 4 ساعت استراحت ،4 ساعت ارسال اس ام اس و تعریف جوک ، 4 ساعت حرکت در ترافیک ، 1 ساعت کار ،1 ساعت بحث در باره ازدواج موقت ، 2ساعت بحث در مورد سیاست

مقایسه لباس دخترا و پسرا در طول هفته (طنز)

دانش آموز بازیگوش و معلم خشمگین ! ( تصویر متحرک )

لطفا تا لود شدن کامل عکس صبر نمایید ...!!!


معلم عصبانی وقتی میبیند دانش آموزش درحال شوخی کردن با همکلاسی اش است با شدت با او برخورد میکند !


نتیجه راه رفتن به سبک مدل ها ! ( تصویر متحرک )

لطفا تا لود شدن کامل عکس صبر نمایید..!!!


آخه مجبورید این مدلی راه برید که آخرشم اینطوری زمین بخوری!!!


واکنش اوباما به سخنان وزیر آموزش پرورش! / طنز

به‌راستی اگر دانش‌آموزی در حیاط مدرسه لیز بخورد، مقصر کیست؟

وزیر آموزش و پرورش (حاجی بابایی) چندی پیش خطاب به دانش‌آموزانی که در هوای سرد حیاط مدرسه برای شرکت در مراسم هوای پاک ایستاده بودند، گفت: مواظب باشید پای‌تان لیز نخورد یا دچار سرماخوردگی نشوید، چرا که این‌جا هر اتفاقی که برای شما بیافتد، یقه ما را می‌گیرند !


به رغم گذشت چند روز از این اظهارنظر، رسانه‌های جهان همچنان به بازتاب‌های این خبر می‌پردازند. به‌راستی اگر دانش‌آموزی در حیاط مدرسه لیز بخورد، مقصر کیست؟ به برخی از اظهارنظرها توجه کنید:

رییس مرکز آتش‌نشانی: مقصر اصلی کارخانه‌های تولید کفش هستند! ما در زمستان به دفعات گزارش‌هایی درباره‌ی لیز خوردن مردم داریم. حتا یک بار پیرمردی لیز خورده بود و افتاده بود توی پروژه‌ی در دست ساخت مترو و سه ساعت طول کشید تا نجاتش بدهیم. دانش‌آموزان هم باید کفش مناسب فصل بپوشند و شهرداری باید بر کفش دانش‌آموزان نظارت کند و اگر نکند، مقصر است.

رییس کارخانه‌ی کفش‌سازی: به ما چه؟ ما هزار نوع کفش تولید می‌کنیم. شاید دانش‌آموزی کفش تابستانه به پا کند و لیز بخورد. آموزش و پرورش باید حیاط کلاس را نمک‌پاشی کند تا کسی لیز نخورد. به ما چه؟

یک پزشک: طبعا اگر دانش‌آموز بیماری به مدرسه برود و اولیای مدرسه خبردار نشوند و آن دانش‌آموز ویروس را انتقال بدهد، مقصر در سرماخوردگی دانش‌آموزان آموزش و پرورش است!

دبیرکل سازمان ملل متحد: آیا لیز خوردن و سرما خوردن دانش‌آموزان در ایران امری طبیعی است؟

حقوق‌دان: از وقتی دانش‌آموزی وارد مدرسه می‌شود، تمام مسؤولیت او با اولیای مدرسه است. آموزش و پرورش خود را از زیر بار مسؤولیت کنار نکشد!

یک حقوق‌دان دیگر: فقط قانون می‌تواند یقه‌ی کسی را بگیرد! اما اگر جز قانون کسی یقه‌ی وزیر را بگیرد، ایشان می‌توانند شکایت کنند!

یک حقوق‌دان دیگر: از وقتی دانش‌آموز از مدرسه خارج می‌شود، مسؤولیت‌اش با شهرداری است!

شهرداری: به ما چه؟ مگر این‌ها خانواده ندارند؟

یک ناظم: بچه‌ی دست‌وپا‌چلفتی که لیز بخورد، به درد مدرسه‌ی ما نمی‌خورد!

یک معلم: بچه‌ها لیز هم می‌خورند!

یک دانش‌آموز: آقا اجازه وقتی شما ما را در هوای سرد نگه می‌دارید تا حرف‌های شما را می‌شنویم، اگر سرما بخوریم، خب تقصیر شماست دیگر!

بابای مدرسه: من فقط مسؤول درنرفتن بچه‌ها از مدرسه هستم.

اوباما: بابت لیز خوردن دانش‌آموزان در ایران نگران‌ایم!

کارشناس آموزش و پرورش: مشکلات آموزش و پرورش ما چیز دیگری است!

وکیل دادگستری: بعید می‌دانم اگر اتوبوس مدرسه توی راه پنجر بشود، به وزیر آموزش و پرورش ربط داشته باشد!

یک وکیل دیگر: اگر خدای نکرده چپ بکند، چه؟

واحد مرکزی خبر: سالانه 900 میلیون دانش‌آموز آمریکایی در مدارس لیز می‌خورند و می‌میرند!

 خاطرات خنده دار  مطالب طنز  داستان طنز  شعر طنز  فواید خنده  جوک ها  جوک متفرقه  جوک جدید  جوک دوس

پشت کنکوری ، قبل و بعد از آزمون / کاریکاتور

سوالت اطلاعات عمومی


-کشوری که به هزار جزیره معروف است؟فنلاند


2-کشوری که به هزار معبد معروف است؟تایلند


3-آیات نماز غفیله در کدام سوره آمده است؟سوره انبیاء


4-پایتخت کشور ایرلند کجاست؟دوبلین


5-پایتخت کشور فیلیپین کجاست؟مانیل


6-پایتخت کشور یمن کجاست؟صنعا


7-پایتخت کشور هلند کجاست؟آمستردام


8-عروس قرآن چه سوره ای است؟سوره الرحمن


9-قلب قرآن چه سوره ای است؟سوره یس


10-اولین سوره ای که بر پیامبر نازل شد؟سوره علق


11-آخرین سوره ای که بر پیامبر نازل شد؟سوره نصر


12-کدام پیامبر به قاری بهشتیان مشهور است؟حضرت داوود(ع)


13-حضرت نوح چند سال پیامبری کرد؟950 سال


14-نام کتاب حضرت ابراهیم چیست؟صحف


15-جام جهانی 1998 در کجا برگزار شد؟فرانسه

سوالات اطلاعات عمومی


-کدام کتاب به خواهر قرآن مشهور است؟ صحیفه سجادیه

2-کوتاه ترین آیه ی بی نقطه ی قرآن چیست؟ طه

3-رئیس جمهور آمریکا که بمب اتمی را به روی مردم شهر هیروشیما ریخت که بود؟ هاری ترومن

4-پدر طب اطفال نوین کیست؟ دکتر محمد قریب

5-پدر علم جبر چه کسی است؟ خوارزمی

6-مرقد شیخ مفید در چه شهری است؟ سامرا

7-کاشف میکروب سل کیست؟ رابرت کخ آلمانی

8-واحد اندازه گیری الماس چیست؟ قیراط

9-مخترع رادیو کیست؟ مارکونی

10-نخستین کسی که شعر فارسی سرود کیست؟ حنظله بادغیسی

11-پدر شعر نو لقب کیست؟ علی اسفندیاری(نیما یوشیج)

12-سازنده ی برج ایفل کیست؟ مهندس گوستا و مهندس ایفل

13-نخستین نصب صندوق پستی جهان در چه شهری بود؟ وین(پایتخت اتریش)

14-کدام درخت نماد صلح است؟ زیتون

15-موثرترین اشعه برای از بین بردن باکتری ها چیست؟ گاما

با تشکر از سایت بزرگ گراش نت


اهل کاشانم.

روزگارم بد نیست.

تکه نانی دارم ، خرده هوشی ، سر سوزن ذوقی .

مادری دارم ، بهتر از برگ درخت .

دوستانی ، بهتر از آب روان .

 

و خدایی که در این نزدیکی است :

لای این شب بوها ، پای آن کاج بلند.

روی آگاهی آب ، روی قانون گیاه .



من مسلمانم .

قبله ام یک گل سرخ .

جانمازم چشمه ، مهرم نور .

دشت سجاده ی من .

من وضو با تپش پنجره ها می گیرم.

در نمازم جریان دارد ماه ، جریان دارد طیف .

سنگ از پشت نمازم پیداست :

همه ذرات نمازم متبلور شده است .

من نمازم را وقتی می خوانم

که اذانش را باد ، گفته باشد سر گلدسته ی سرو.

من نمازم را ، پی « تکبیرة الاحرام » علف می خوانم،

پی « قد قامت » موج .

 

 

کعبه ام بر لب آب

کعبه ام زیر اقاقی هاست .

کعبه ام مثل نسیم ، می رود باغ به باغ ، می رود شهربه شهر.

 

 

« حجر الاسود » من روشنی باغچه است .

 

اهل کاشانم

پیشه ام نقاشی است:

گاه گاهی قفسی می سازم با رنگ ، می فروشم به شما

تا به آواز شقایق که در آن زندانی است

دل تنهایی تان تازه شود .

چه خیالی ، چه خیالی ، ... می دانم

پرده ام بی جان است .

خوب می دانم ، حوض نقاشی من بی ماهی است .

 

 

اهل کاشانم .

نسبم شاید برسد

به گیاهی در هند ، به سفالینه ای از خاک « سیلک » .

نسبم شاید ، به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد .

 

 

پدرم پشت دوبار آمدن چلچله ها ، پشت دو برف ،

پدرم پشت دو خوابیدن در مهتابی ،

پدرم پشت زمان ها مرده است .

پدرم وقتی مرد ، آسمان آبی بود ،

مادرم بی خبر از خواب پرید ، خواهرم زیبا شد .

پدرم وقتی مرد ، پاسبان ها همه شاعر بودند .

مرد بقال ازمن پرسید: چند من خربزه می خواهی ؟

من ازاو پرسیدم : دل خوش سیری چند ؟

 

 

پدرم نقاشی می کرد .

تار هم می ساخت ، تار هم می زد .

خط خوبی هم داشت .

 

 

باغ ما در طرف سایه ی دانایی بود .

باغ ما جای گره خوردن احساس و گیاه ،

باغ ما نقطه ی برخورد نگاه و قفس و آینه بود .

باغ ما شاید ، قوسی از دایره ی سبز سعادت بود .

میوه ی کال خدا را آن روز ، می جویدم در خواب .

آب بی فلسفه می خوردم .

توت بی دانش می چیدم .

تا اناری ترکی بر می داشت، دست فواره ی خواهش می شد .

تا چلویی می خواند ، سینه از ذوق شنیدن می سوخت .

گاه تنهایی ، صورتش را به پس پنجره می چسبانید .

 

 

شوق می آمد ، دست در گردن حس می انداخت .

فکر ، بازی می کرد

زندگی چیزی بود ، مثل یک بارش عید ، یک چنار پر سار .

زندگی در آن وقت ، صفی از نور و عروسک بود .

یک بغل آزادی بود .

زندگی در آن وقت ، حوض موسیقی بود .

 

 

طفل پاورچین پاورچین ، دور شد کم کم در کوچه ی سنجاقکها.

بار خود را بستم ، رفتم از شهر خیالات سبک بیرون

دلم از غربت سنجاقک پر.

 

 

من به مهمانی دنیا رفتم:

من به دشت اندوه ،

من به باغ عرفان ،

من به ایوان چراغانی دانش رفتم.

رفتم از پله ی مذهب بالا .

تا ته کوچه ی شک ،

تا هوای خنک استغنا ،

تا شب خیس محبت رفتم .

من به دیدار کسی رفتم در آن سر عشق .

رفتم ، رفتم تا زن ،

تا چراغ لذت ،

تا سکوت خواهش ،

تا صدای پر تنهایی .

 

چیزها دیدم در روی زمین :

کودکی دیدم . ماه را بو می کرد .

قفسی بی در دیدم که در آن ، روشنی پرپر می زد .

نردبانی که از آن ، عشق می رفت به بام ملکوت .

من زنی را دیدم ، نور در هاون می کوبید .

ظهر در سفره ی آنان نان بود ، سبزی بود ، دوری شبنم بود ،

کاسه ی داغ محبت بود .

 

 

من گدایی دیدم ، در به درمی رفت آواز چکاوک می خواست

و سپوری که به یک پوسته ی خربزه می برد نماز

  

بره ای را دیدم ، بادبادک می خورد.

من الاغی دیدم ، یونجه را می فهمید.

در چرا گاه « نصیحت » گاوی دیدم سیر.

 

 

شاعری دیدم هنگام خطاب ، به گل سوسن می گفت : « شما »

 

من کتابی دیدم ، واژه هایش همه از جنس بلور.

کاغذی دیدم ، از جنس بهار .

موزه ای دیدم ، دور از سبزه ،

مسجدی دور از آب.

سر بالین فقیهی نومید ، کوزه ای دیدم لبریز سؤال.

 

 

قاطری دیدم بارش « انشا »

اشتری دیدم بارش سبد خالی « پند و امثال » .

عارفی دیدم بارش « تنناها یاهو».

 

 

من قطاری دیدم ، روشنایی می برد .

من قطاری دیدم ، فقه می برد و چه سنگین می رفت .

من قطاری دیدم ، که سیاست می برد ( و چه خالی می رفت.)

من قطاری دیدم ، تخم نیلوفر و آواز قناری می برد .

و هواپیمایی ، که در آن اوج هزاران پایی

خاک از شیشه ی آن پیدا بود :

کاکل پوپک ،

خالهای پر پروانه ،

عکس غوکی در حوض

و عبور مگس از کوچه ی تنهایی .

خواهش روشن یک گنجشک ، وقتی از روی چناری به زمین می آید .

و بلوغ خورشید .

و هم آغوشی زیبای عروسک با صبح .

 

 

پله هایی که به گلخانه ی شهوت می رفت .

پله هایی که به سردابه ی الکل می رفت .

پله هایی که به بام اشراق

پله هایی به سکوی تجلی می رفت.

 

 

مادرم آن پایین

استکان ها را در خاطره ی شط می شست.

 

 

شهر پیدا بود:

رویش هندسی سیمان ، آهن ، سنگ.

سقف بی کفتر صدها اتوبوس.

گل فروشی گلهایش را می کرد حراج.

در میان دو درخت گل یاس ، شاعری تابی می بست.

پسری سنگ به دیوار دبستان می زد.

کودکی هسته ی زردآلو را، روی سجاده ی بیرنگ پدر تف می کرد.

و بزی از « خزر » نقشه ی جغرافی ، آب می خورد.

 

 

بند رختی پیدا بود : سینه بندی بی تاب.

 

 

چرخ یک گاری در حسرت واماندن اسب،

اسب در حسرت خوابیدن گاری چی ،

مرد گاری چی در حسرت مرگ.

 

 

عشق پیدا بود ، موج پیدا بود.

برف پیدا بود ، دوستی پیدا بود.

کلمه پیدا بود.

آب پیدا بود ، عکس اشیا در آب.

سایه گاه خنک یاخته ها در تف خون.

سمت مرطوب حیات.

شرق اندوه نهاد بشری.

فصل ول گردی در کوچه ی زن.

بوی تنهایی در کوچه ی فصل .

 

 

دست تابستان یک بادبزن پیدا بود .

 

 

سفر دانه به گل .

سفر پیچک این خانه به آن خانه .

سفر ماه به حوض .

فوران گل حسرت از خاک .

ریزش تاک جوان از دیوار .

بارش شبنم روی پل خواب .

پرش شادی از خندق مرگ .

گذر حادثه از پشت کلام .

 

 

جنگ یک روزنه با خواهش نور .

جنگ یک پله با پای بلند خورشید .

جنگ تنهایی با یک آواز .

جنگ زیبای گلابی ها با خالی یک زنبیل .

جنگ خونین انار و دندان .

جنگ « نازی » ها با ساقه ی ناز .

جنگ طوطی و فصاحت با هم .

جنگ پیشانی با سردی مهر .

 

 

حمله ی کاشی مسجد به سجود .

حمله ی باد به معراج حباب صابون .

حمله ی لشگر پروانه به برنامه ی « دفع آفات » .

حمله ی دسته ی سنجاقک ، به صف کارگر « لوله کشی » .

حمله ی هنگ سیاه قلم نی به حروف سربی .

حمله ی واژه به فک شاعر .

 

 

فتح یک قرن به دست یک شعر .

فتح یک باغ به دست یک سار .

فتح یک کوچه به دست دو سلام .

فتح یک شهر به دست سه چهار اسب سوار چوبی .

فتح یک عید به دست دو عروسک ، یک توپ.

 

 

قتل یک جغجغه روی تشک بعد از ظهر.

قتل یک قصه سر کوچه ی خواب.

قتل یک غصه به دستور سرود.

قتل مهتاب به فرمان نئون.

قتل یک بید به دست « دولت ».

قتل یک شاعر افسرده به دست گل یخ.

 

 

همه ی روی زمین پیدا بود:

نظم در کوچه ی یونان می رفت.

جغد در « باغ معلق » می خواند.

باد در گردنه ی خیبر ، بافه ای از خس تاریخ به خاور می راند.

روی دریاچه ی آرام « نگین » ، قایقی گل می برد.

در بنارس سر هر کوچه چراغی ابدی روشن بود.

 

 

مردمان را دیدم.

شهرها را دیدم.

دشت ها را ، کوه ها را دیدم.

آب را دیدم ، خاک را دیدم .

نور و ظلمت را دیدم.

و گیاهان را در نور ، و گیاهان را درظلمت دیدم.

جانور را در نور ، جانور را در ظلمت دیدم.

و بشر را در نور ، و بشر را در ظلمت دیدم.

 

 

اهل کاشانم ، اما

شهرمن کاشان نیست .

شهر من گم شده است .

من با تاب ، من با تب

خانه ای در طرف دیگر شب ساخته ام .

 

 

من در این خانه به گم نامی نمناک علف نزدیکم .

من صدای نفس باغچه را می شنوم

و صدای ظلمت را ، وقتی از برگی می ریزد .

و صدای ، سرفه ی روشنی از پشت درخت ،

عطسه ی آب از هر رخنه ی سنگ ،

چکچک چلچله از سقف بهار.

و صدای صاف ، باز و بسته شدن پنجره ی تنهایی .

و صدای پاک ، پوست انداختن مبهم عشق،

متراکم شدن ذوق پریدن در بال

و ترک خوردن خودداری روح .

من صدای قدم خواهش را می شنوم

و صدای ، پای قانونی خون را در رگ .

ضربان سحر چاه کبوترها ،

تپش قلب شب آدینه ،

جریان گل میخک در فکر،

شیهه ی پاک حقیقت از دور.

من صدای وزش ماده را می شنوم

من صدای ، کفش ایمان را در کوچه ی شوق.

و صدای باران را ، روی پلک تر عشق،

روی موسیقی غمناک بلوغ،

روی آواز انارستان ها.

و صدای متلاشی شدن شیشه ی شادی در شب ،

پاره پاره شدن کاغذ زیبایی،

پرو خالی شدن کاسه ی غربت از باد.

 

 

من به آغاز زمین نزدیکم.

نبض گل ها را می گیرم.

آشنا هستم با ، سرنوشت تر آب ، عادت سبز درخت.

 

 

روح من در جهت تازه ی اشیا جاری است .

روح من کم سال است .

روح من گاهی از شوق ، سرفه اش میگیرد .

روح من بیکار است :

قطره های باران را ، درز آجرها را ، می شمارد .

روح من گاهی ، مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد.

 

 

من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن .

من ندیدم بیدی ، سایه اش را بفروشد به زمین .

رایگان می بخشد ، نارون شاخه ی خود را به کلاغ .

هر کجا برگی هست ، شوق من می شکفد .

بوته ی خشخاشی ، شست و شو داده مرا در سیلان بودن .

 

 

مثل بال حشره وزن سحر را می دانم .

مثل یک گلدان ، می دهم گوش به موسیقی روییدن .

مثل زنبیل پر از میوه تب تند رسیدن دارم .

مثل یک میکده در مرز کسالت هستم .

مثل یک ساختمان لب دریا نگرانم به کشش های بلند ابدی.

 

 

تا بخواهی خورشید ، تا بخواهی پیوند ، تا بخواهی تکثیر.

 

 

من به سیبی خوشنودم

و به بوییدن یک بوته ی بابونه .

من به یک آینه ، یک بستگی پاک قناعت دارم .

من نمی خندم اگر بادکنک می ترکد .

و نمی خندم اگر فلسفه ای ، ماه را نصف کند .

من صدای پر بلدرچین را ، می شناسم ،

رنگ های شکم هوبره را ، اثر پای بز کوهی را .

خوب می دانم ریواس کجا می روید،

سار کی می آید ، کبک کی می خواند ، باز کی می میرد،

ماه در خواب بیابان چیست ،

مرگ در ساقه ی خواهش

و تمشک لذت ، زیر دندان هم آغوشی.

 

 

زندگی رسم خوشایندی است .

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ ،

پرشی دارد اندازه ی عشق .

زندگی چیزی نیست ، که لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود.

زندگی جذبه ی دستی است که می چیند .

زندگی نوبر انجیر سیاه ، در دهان گس تابستان است .

زندگی ، بعد درخت است به چشم حشره .

زندگی تجربه ی شب پره در تاریکی است .

زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد.

زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد.

زندگی دیدن یک باغچه از شیشه ی مسدود هواپیماست .

خبر رفتن موشک به فضا ،

لمس تنهایی « ماه » ،

فکر بوییدن گل در کره ای دیگر .

 

 

زندگی شستن یک بشقاب است .

 

 

زندگی یافتن سکه ی دهشاهی در جوی خیابان است .

زندگی « مجذور » آینه است .

زندگی گل به « توان » ابدیت ،

زندگی « ضرب » زمین د رضربان دل ما،

زندگی « هندسه ی» ساده و یکسان نفس هاست .

 

 

هر کجا هستم ، باشم ،

آسمان مال من است .

پنجره ، فکر ، هوا ، عشق ، زمین مال من است .

چه اهمیت دارد

گاه اگر می رویند

قارچ های غربت ؟

 

من نمی دانم

که چرا می گویند : اسب حیوان نجیبی است ، کبوتر زیباست .

و چرا در قفس هیچکسی کرکس نیست.

گل شبدر چه کم از لاله ی قرمز دارد.

چشم ها را باید شست ، جور دیگر باید دید.

واژه ها را باید شست .

واژه باید خود باد ، واژه باید خود باران باشد

 

 

چترها را باید بست ،

زیر باران باید رفت .

فکر را ، خاطره را ، زیر باران باید برد .

با همه مردم شهر ، زیر باران باید رفت .

دوست را ، زیر باران باید دید.

عشق را، زیر باران باید جست .

زیر باران باید با زن خوابید .

زیر باران باید بازی کرد .

زیر باران باید چیز نوشت ، حرف زد . نیلوفر کاشت.

زندگی تر شدن پی درپی،

زندگی آب تنی کردن در حوضچه ی« اکنون » است .

 

 

رخت ها را بکنیم :

آب در یک قدمی است.

 

روشنی را بچشیم .

شب یک دهکده را وزن کنیم ، خواب یک آهو را .

گرمی لانه لک لک را ادراک کنیم .

روی قانون چمن پا نگذاریم

در موستان گره ذایقه را باز کنیم .

و دهان را بگشاییم اگر ماه درآمد .

و نگوییم که شب چیز بدی است .

و نگوییم که شب تاب ندارد خبر از بینش باغ .

 

 

و بیاریم سبد

ببریم این همه سرخ ، این همه سبز .

 

 

صبح ها نان و پنیرک بخوریم.

و بکاریم نهالی سر هرپیچ کلام .

و بپاشیم میان دو هجا تخم سکوت .

و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی آید

و کتابی که در آن پوست شبنم تر نیست

و کتابی که در آن یاخته ها بی بعدند .

و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد .

و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون .

و بدانیم اگر کرم نبود ، زندگی چیزی کم داشت .

و اگر خنج نبود، لطمه می خورد به قانون درخت .

و اگر مرگ نبود ، دست ما در پی چیزی می گشت .

و بدانیم اگر نور نبود ، منطق زنده ی پرواز دگرگون می شد .

و بدانیم که پیش از مرجان ، خلائی بود در اندیشه ی دریاها.

 

 

و نپرسیم کجاییم ،

بو کنیم اطلسی تازه ی بیمارستان را .

 

 

و نپرسیم که فواره ی اقبال کجاست .

و نپرسیم که پدرها ی پدرها چه نسیمی . چه شبی داشته اند .

پشت سرنیست فضایی زنده .

پشت سر مرغ نمی خواند .

پشت سر باد نمی آید .

پشت سرپنجره ی سبز صنوبر بسته است .

پشت سرروی همه فرفره ها خاک نشسته است .

پشت سرخستگی تاریخ است .

پشت سرخاطره ی موج به ساحل صدف سرد سکون می ریزد .

 

 

لب دریا برویم ،

تور در آب بیندازیم

و بگیریم طراوت را از آب .

 

 

ریگی از روی زمین برداریم

وزن بودن را احساس کنیم.

 

 

بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم

(دیده ام گاهی در تب ، ماه می آید پایین ،

می رسد دست به سقف ملکوت .

دیده ام ، سهره بهتر می خواند .

گاه زخمی که به پا داشته ام

زیر و بم های زمین را به من آموخته است .

گاه در بستر بیماری من ، حجم گل چند برابرشده است .

و فزون تر شده است ، قطر نارنج ، شعاع فانوس .)

و نترسیم از مرگ

(مرگ پایان کبوتر نیست .

مرگ وارونه ی یک زنجره نیست .

مرگ در ذهن اقاقی جاری است .

مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد .

مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید .

مرگ با خوشه ی انگور می آید به دهان .

مرگ در حنجره ی سرخ ـ گلو می خواند .

مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است .

مرگ گاهی ریحان می چیند .

مرگ گاهی ودکا می نوشد .

گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد .

و همه می دانیم

ریه های لذت ، پراکسیژن مرگ است.)

 

 

در نبندیم به روی سخن زنده ی تقدیر که از پشت چپرهای صدا می شنویم .

 

 

پرده را برداریم :

بگذاریم که احساس هوایی بخورد .

بگذاریم بلوغ ، زیر هر بوته که می خواهد بیتوته کند .

بگذاریم غریزه پی بازی برود .

کفش ها را بکند ، و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد .

بگذاریم که تنهایی آواز بخواند .

چیز بنویسد.

به خیابان برود .

 

 

ساده باشیم .

ساده باشیم چه در باجه ی یک بانک چه در زیر درخت .

 

 

کار ما نیست شناسایی « راز» گل سرخ ،

کار ما شاید این است

که در « افسون » گل سرخ شناور باشیم .

پشت دانایی اردو بزنیم .

دست در جذبه ی یک برگ بشوییم و سر خوان برویم .

صبح ها وقتی خورشید ، در می آید متولد بشویم .

هیجان ها را پرواز دهیم .

روی ادراک فضا ، رنگ ، صدا ، پنجره گل نم بزنیم .

آسمان را بنشانیم میان دو هجای « هستی » .

ریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم .

بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم .

نام را باز ستانیم از ابر ،

ازچنار ، از پشه ، از تابستان .

روی پای تر باران به بلندی محبت برویم .

در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیم.

 

 

کار ما شاید این است

که میان گل نیلوفر و قرن

پی آواز حقیقت بدویم .

 

سهراب سپهری


عکسهای خنده دار فقط از ایران (44 عکس)




در 3000 سال اینده


...

عکس هایی از نیشابور


با با   ابتکار


دقت کنین


عجب خطای دیدی داشته این خانم ! (تصویر متحرک) www.taknaz.ir

خرس دودل


http://www.3jokes.com/gallery/d/73879-1/3Jokes_262.gif


نبرد رستم و جومونگ

کنون رزم جومونگ و رستم شنو، دگرها شنیدستی این هم شنو

به رستم چنین گفت اون جومونگ!

ندارم ز امثال تو هیچ باک
که گر گنده ای من ز تو برترم
اگر تو یلی من ز تو یلترم

رستم انگار بهش برخورد، یهو قاطی کرد و گفت:

منم مرد مردان ایران زمین
ز مادر نزادست چون من چنین
تو ای جوجه با این قد و هیکلت
برو تا نخورده است گرز بر سرت

جومونگ چشماشو اونطوری گشاد کرد و گفت:

تو را هیچ کس بین ایرانیان
نمی داندت چیست نام و نشان
ولی نام جومونگ و سوسانو را
همه میشناسند در هر مکان
تو جز گنده بودن به چی دلخوشی
بیا عکس من را به پوستر ببین
ببین تی وی ات را که من سوژشم
ببین حال میدن در جراید به من
منم سانگ ایل گوکه نامدار
ز من گنده تر نامده در جهان
تو در پیش من مور هم نیستی
کانال ۳ رو دیدی؟ کور که نیستی

در اینحال رستم پهلوان، لوتی نباخت و شروع به رجز خوانی کرد:

چنین گفت رستم به این مرد جنگ
جومونگا ! تویی دشمنم بی درنـگ
چنان بر تنت کـــوبم ایـــن نعلبکی
که دیگر نخواهی تو سوپ، آبــکی
مگـــر تو نـــدانی که مـن کیستم؟
من آن (تسو) سوسولت
نیستم!
منم رستم، آن شیر ایــران زمین
(بویو) کوچک است در نگاهم همین

بعد از رجز خوانی رستم پهلوان،جومونگ از پشت تپه ای که آنجا پنهان شده بود آمد:

جومونگ آمد از پشت تل سیاه
کنارش(یوها) مــادر بی گنـاه!
بگفت:هین! منم آن جومونگ رشید
هم اینک صدایت به گوشــم رسید
(سوسانو) هماره بود همسرم
دهــم من به فرمان او این سرم
چون او گفته با تو نجنگم رواست
دگر هر چه گویم به او بر هواست!

و بعد از حرفهای جومونگ درد دل رستم آغاز گردید:

و این شد که رستم سخن تازه کرد
که حرف دلش گفت! (پس کو نبرد؟)
بگفت ای جومونگا که حرف دل است
که زن ها گـــرفتند اوضــاع به دست
که ما پهلوانیم و این است حالمان
که دادار باید رسد بر دل این و آن!

و اینچنین شد که دو پهلوان همدیگر را در آغوش گرفتند و بر حال خود گریه سر دادند:

بگذار تا بگرییم چون ابر در بهــــــاران
کز سنگ ناله خیزد بر حال ما جوانان

 خواستم  یاد اوری کنم که

جالب


امروز صبح یک گوشی پیدا کردم عکس یه سیبِ قاچ خورده پشتش بود ولی اصن دکمه نداشت ، انداختم سطل اشغال
شانس نداریم که !
مردم GLX که تازه تو جیب هم جا میشه پیدا میکنن ، ما چی:|

مردم چین


وای خیلیییییییییییییییییییییی سخته


الف . کدام یک خسته و خواب آلود به نظر میرسد؟

ب.آیا میتوانید دوقلو ها را تشخیص دهید؟

ج.چند زن در تصویر فوق وجود دارد؟

د.چند نفر خوشحالند ؟

ر.چند نفر ناراحت هستند ؟

این ها  چند نفر هستند؟

این ها چند نفر هستند 12 یا 13 نفر؟

تا لود کامل تصویر صبر نمائید

اقای دیدار

ورود اقای دیدار را برای آخرین بار تبریک عرض می نماییم!! ودر آخر سالگرد ازدواج را نیز تبریک عرض کرده!! 




                                                 ( از طرف:علیرضا خ علیرضا پ پوریا ب حجت ف محمد م)

طنز رانندگی!!

بیا تو حال می کنی!!!!!!!!!
ادامه نوشته